ماهی زلال پرست
|
||

ساعاتی بیش به آغاز سال نو باقی نمانده است .... کمتر از 20 ساعت ... کافیست که این عقربه های بازیگوش 15 بار دیگر دور خود بچرخند تا همه چیز نو شود !!!
15 ساعت دیگر باید :
سال نو شود
لباس ها نو شوند .
ماه نو شود
کتاب ها نو شوند
کفش ها نو شوند
زمین نو شود
تقویم ها نو شوند
و ....
خلاصه اینکه 15 ساعت دیگر باید همه چیز عوض شود .... اما یادتان نرود ، 15 ساعت دیگر !!!
با تو هستم باران ... مگر نمی شنوی !؟
با تو هستم ... الان نوبت تو نیست ... چرا گوش نمی دهی !؟
ای بابا ! همه چیز خراب شد !!!
***
باران !
این قوم همه چیز را فراموش کرده اند ... اینان فراموش کرده اند که تو همان « همیشه نو » هستی و من همان « همیشه کهنه » !
پس ببار ای باران ! ببار و خوش ببار !! تازه تر از همیشه !!!
که همیشه عیدت مبارک .
یا مقلب القلوب و ...
به مناسبت سالگرد تولد زمان نگارش داستان زیر را آغازیدم :
گویند که سالهایی بسیار دور ... قبل از انسان و قبل از زمان ! باران ، گم کرده راه به زمین رسید . سیاره ای همه خاک ... همه پاک ! پاک تر از باران !!
خاک ، تنها ترین ساکن زمین بود .
باران به خاک افتاد ... خسته و پریشان از سفر و گمگشتگی ... بعد از مدت ها لحظه ای آرامش را تجربه می کرد .
خاک که از حضور باران کمی ترسیده بود سریع خود را جمع و جور کرد ... به کناری خزید و پرسید :
: که هستی !؟
- باران !
: باران !؟ سیاره ای به این نام نمی شناسم ... از کدامین ستاره رانده شدی !؟
باران که از سوال های خاک تعجب کرده با لبخند پاسخ می دهد :
- ستاره !؟ من از جایی رانده نشده ام ... من از عمق آسمان می آیم ...
: مزخرف نگو ... حکمآ تو ام از مجانین خورشیدی !؟
- خورشید !!؟
: آری ... خورشید .
- تو خورشید را می شناسی !؟
: در منظومه ی شمسی همه خورشید را می شناسند .
- منظومه شمسی !!! باور نمی کنم ...
آسمان گردسر باران چرخ می خورد ... و باران تلو تلو خوران به گوشه ای غلت می خورد ...
خاک از سخنان باران سخت آشفته می شود و با حیرت خاصی حرکات اورا به نظاره می نشیند .
ادامه دارد ...
چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم ......
مولای يا مولای ...
کليک کنيد :