ماهی زلال پرست
|
||
گر نگار من آن است که من می دانم ***** شيشه را در بغل سنگ نگه می دارد
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر کمی لطف بهم می کرديم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش دنيای ما شبی از اين شبها
غرق هر چيز که می خواهی و ميدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعائی بکنيم
راز اين شعر همين مصرع پايانی بود
سلام..
اميدوارم که.....
راستشو به خواين به هيچی اميدوار نيستم...
از این همه تاخیرم معذرت می خوام ببخشید وقت نوشتن ندارم -حالمم خوبه- (!)
......
لحظه ها می گذرند و من در پی يک کلام ، هر چند ناسزا
روزها می گذرند و من همچنان در پی يک نگاه ، هر چند ناروا
عمر گران گذشت و من همچنان در پی يک لبخند ، هر چند تمسخر
هر چه می خواهند ميکنند و من ههچنان رقصان با نوای او
پرسان از خدای خويش که اين سرنوشت چيست؟
ببخشيد اما ديگه نمی دونم چی بنويسم....سعی می کنم زود تر بهتون بيام و سر بزنم
ممنونم...به اميد ديدار